تبليغاتX
 جزیره عشق

 

اي كاش كودك بودم ،تا بزرگ ترين شيطنت زندگيم نقاشي روي ديوار بود.

اي كاش كودك بودم ، تا از ته دل مي خنديدم، نه اينكه مجبور باشم

همواره تبسمي تلخ بر لب داشته باشم. اي كاش كودك بودم ،

تا در اوج ناراحتي و درد با يك بوسه تو، همه چيز را فراموش مي كردم ...

 


 

نوشته شده توسط صادق نجاری در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 20:27 موضوع | لینک ثابت


 
كاش مي شد بارديگر سرنوشت از سر نوشت
 
كاش مي شد هر چه هست بر دفتر خوبي نوشت
 
كاش مي شد از قلمهايي كه بر عالم رواست
 
 با محبت, با وفا, با مهربانيها نوشت
 
 كاش مي شد اشتباه هرگز نبودش در جهان
 
 داستان زندگاني بي غلط حتي نوشت
 
كاش دلها از ازل مهمور حسرتها نبود
 
 كاين همه اي كاشها بر دفتر دلها نوشت


 

نوشته شده توسط صادق نجاری در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 20:26 موضوع | لینک ثابت





نمی تونم ببخشمت

دور شو برو نبینمت

تیکه ای بودی از دلم

گندیدی و بریدمت

هزار و یک رنگی عزیز

دروغ و نیرنگی عزیز

واسه دل عاشق من

بدنامی و ننگی عزیز

راهمو کج کردی عزیز

عشقمو رد کردی عزیز

خودت ندونستی چی کردی

با ما بد کردی عزیز

یادت می آد گفتم بهت

اگه نمی شی مرحمم

تو رو خدا زخمم نشو

که تیکه پارست بدنم

تو عین نا باوریام

تو هم شدی یه زخم نو

هیچ نمی خوام مثل تو شم

از جلوی چشام برو


 

نوشته شده توسط صادق نجاری در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 20:26 موضوع | لینک ثابت


پسرک به دخترک گفت  اگه یه روز به قلبی احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام و قلبم رو با تمام وجود بهت تقدیم می کنم.

دخترک لبخندی زد و گفت ممنون. تا یه روز اتفاق افتاد٬ حال دخترک بد شد ....نیاز فوری به قلب داشت ..

از پسرک خبری نبود

دخترک با خودش میگفت: میدونی که من هیچ وقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی....

ولی این بود اون حرفاتحتی ملاقاتم هم نیومدی....

شاید من دیگه هیچ وقت زنده نمونم ....آرام گریست و دیگر هیچ چیز نفهمید .....

 چشمانش را باز کرد٬ دکتر بالای سرش بود.

به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباش عملتون با موفقیت انجام شد. شما باید استراحت کنید

.در ضمن این نامه برایه شماست...!

دختر نامه را بر داشت اثری از اسم رویه پاکت نامه نبود نامه را باز کرد ودرون آن چنین نوشته بود:  ....

سلام عزیزم!!الان که این نامه را میخوانی من در قلب تو زنده ام. از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم

اگه بیام هرگز نمیذاری قلبمو  بهت بدم .پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم  امیدوارم عملت موفقیت آمیز بوده باشه

دخترک نمیتونست باور کنه ٬اون این کار و کرده بود.آری اون قلبشو به دخترک داده بود.

آرام آرام اسم پسر رو صدا زد و قطره های اشک رویه صورتش سرازیر شد.....و به خودش گفت چرا حرفش را باور نکردم


 

نوشته شده توسط صادق نجاری در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 20:24 موضوع | لینک ثابت


عزیزای گلم این فقط یه مطلب معمولیه . هیچ قصد وغرضی هم توش نیست .

نگرانم برای روزهایی که میایند تا از تو تاوان بگیرند

نگرانم برای پشیمانی ات زمانی که هیچ سودی ندارد

روزگاری درد کشیدنت برایم عذاب آِِور بود

اما روزها خواهند گذشت

و تو آری  تو

آنچه را به من بخشیدی

ز دست دیگری باز پس خواهی گرفت

اسم تو صورت تو و یاد تو

تنها یک چیز را بخاطر من میاورد دروغ را

تو یک دوست را از دست دادی و من دشمنم را شناختم

راستی میتوانی بگویی چه کسی ضرر کرده ؟؟

 


 

نوشته شده توسط صادق نجاری در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 20:23 موضوع | لینک ثابت


دروغ می گفتی

دیگری رادوست می داشتی

بارها گفتم دوستم داری؟

گفت: آری

تا دیری خاموش بودم ولی آخر از پای شکیب افتادم و گفتم:

راست بگو تو را خواهم بخشید آیا دل به دیگری بستی؟

گفت:نه

فریاد زدم بگو راست بگو هرچه هست تورا خواهم بخشید

از گناهت هر چند سنگین باشد خواهم گذشت

عاقبت با آرزوی فراوان آمدو گفت؟

مرا ببخش دیگری را دوست دارم

گفتم: حالا که تو سالها به من دروغ گفتی

این بار من به تو دروغ گفتم

تورا نخواهم بخشید.....


 

نوشته شده توسط صادق نجاری در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 20:22 موضوع | لینک ثابت


تنها سهم من از دنیا

 

یک باغ تنهایی است

باغی پر از گلهای حسرت.

سالهاست

جغدی پیر

بر بام این باغ لانه کرده

میخواند هر دم

اوازی حزین

از رنج تنهایی.

تنها سهم من از دنیا

اتاق کوچکی است

در باغ تنهايي.

اتاق من لبريز است

از حرفهای ناگفته

دیوارهایش میخوانند هردم

اواز تلخ تنهایی

كة:

با كه بايد گفت

رازهای ناگفته

بر كجا بايد ريخت

اشكهای شور تنهايی

 

 

 

 

يه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن..

تو باشی منم باشم..

کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد..

تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم..

اينجوری که تو تکيه دادی به ديوار..پاهاتم دراز کردی..

منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم..

با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی..

بهت می گم چشماتو می بندی؟

ميگی اره بعد چشماتو می بندی ...

بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟

می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن..

يه عالمه قصه طولانی و بلند که هيچ وقت تموم نمی شن..

می دونی؟

می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع..

يه ضربه عميق..بلدی که؟

ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نميدونی 

من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمی بينی که سريع می برم..نمی بينی

خون فواره می زنه..رو سنگای سفيد..نمی بينی که دستم می سوزه

و لبم رو گاز می گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبينی..

                                

تو داری قصه می گی..

من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه

رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش..

حيف که چشمات بسته است و نمی تونی ببينی..

تو بغلم کردی..می بينی که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکنی که گرم بشم..

می بينی نا منظم نفس می کشم..تو دلت ميگی آخی دوباره نفسش گرفت.

می بينی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر ميشم..

می بينی ديگه نفس نمی کشم..

چشماتو باز ميکنی می بينی من مردم..

می دونی ؟ من می ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايی مردن..

                               

از خون ديدن..وقتی بغلم کردی ديگه نترسيدم..

مردن خوب بود ارومه اروم...

گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم

 

 خوشگل شدياااا

 

بعدش تو همون جوری وسط گريه هات بخندی..

 

گريه نکن ديگه خب؟ دلم می شکنه..

 

دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟


 

نوشته شده توسط صادق نجاری در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 20:22 موضوع | لینک ثابت


زمستان بودو فصل رو سپيدي ها برون افتاده پيدا بود دندانها زسر 

تو گويي خنده بر بيچاره ها ميکرد نميداني چه ها ميکرد

تو گفتي دوست داري گر مرا از جا ن و دل اکنون براي من گل سرخي محيا کن

ميان شهر گرديدم به هر جا گلفروشي بود پرسيدم که گل داري؟

ولي چون گفت گل بهر که

و بهر چه ميخواهي ومن گفتم براي تو جوابم داد :

اينجا....در دل اين برفها هرگز گل سرخي نميابي

ومن شرمنده سر در سينه افکندم

ولي ناگه ... زچاک سينه ام ديدم گل سرخي و خنديدم

گل برخي به رنگ خون به رنگ باده ي گلگون

همان گل را براي تو فرستادم

نميدانم پسنديدي  ويا مستانه خنديدي

نميدانم....نميدانم...

       


 

نوشته شده توسط صادق نجاری در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 20:10 موضوع | لینک ثابت


              

                                                     حالا چرا؟

 

   آمدی  جانم  به  قربانت  ولی   حالا  چرا؟                              بی وفا حالا  که من افتاده ام از پا چرا؟

   نوشدارویی و بعد از مرگ  سهراب آمدی                              سنگدل این زودتر میخواستی حالا چرا؟

   عمر ما را مهلت امروز وفردای تو نیست                              من یک امروز مهمان  توام  فردا چرا؟

   نازنینا !  ما  به  ناز  تو  جوانی  داده  ایم                              دیگراکنون با جوانان ناز کن با ما چرا؟

   آسمان چون جمع مشتاقان پریشان میکند                             در شگفتم من نمی پاشد ز هم  دنیا چرا؟

   شهریارا  بی حبیب  خود  نمی کردی سفر                              این سفر راه قیامت می روی تنها  چرا؟


 

نوشته شده توسط صادق نجاری در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 20:9 موضوع | لینک ثابت


                                                              

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنواين التماسرو


 

نوشته شده توسط صادق نجاری در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 20:8 موضوع | لینک ثابت


 

دوستت دارم تنها واژه ایست که میتونم از اعماق قلبم بر زبانم جاری سازم


 

نوشته شده توسط صادق نجاری در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 20:6 موضوع | لینک ثابت


سکوتم از رضایت نیست                                           دلم اهل شکایت نیست

رفتي و خاطره هاي تو نشسته تو خيالم


بي تو من اسير دست ارزوهاي محالم

 
ياد من نبودي اما من به ياد تو شكستم


غير تو كه دوري از من دل به هيچ كسي نبستم


هم ترانه ياد من باش بي بهانه ياد من باش


وقت بيداري مهتاب عاشقانه ياد من باش


اگه باشي با نگاهت ميشه از حادثه رد شد


ميشه تو اتيش عشقت گر گرفتن و بلد شد


اگه دوري اگه نيستي نفس فرياد من باش


تا ابد تا ته دنيا تا هميشه ياد من باش


 

نوشته شده توسط صادق نجاری در یکشنبه پنجم خرداد 1387 ساعت 20:1 موضوع | لینک ثابت